رفتن به مهد بعد از 4روز (گذشت 7 روز از آبله مرغان)
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۱  

21/1/91

امروز یه 2 قلو آورده بودند مهد هستی

مهد هستی دوربین مداربسته داره هستی می گفت :من از تو تلویزیون دوقلو ها رو دیدم

اومده بود خونه یه نخ وصل کرده بود دو طرف طنابای تابش می گفت دو قلو ها

مسابقات قوی ترین مردان ایران(به قول هستی سنگینی) را با باباش دنبال می کردو خیلی هم با علاقه تماشا می کرد

،سبد لباسا برداشت اسباب بازی هاشو ریخت توش بلندش کرد میگم هستی کمرت درد میگیره،میگه سنگینیه،بعدم رفت سراغ کپسول گاز که البنه خالی بود گذاشته بودیمش دم در که البته چون نتوبست بلندش کنه گفت حامد حق زارع نتونست



 
فروردین 91 و البته آبله مرغان
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۱  

2 فروردین بود که پارسا پسر خاله هستی آبله مرغان گرفتو هستی هم 14 فروردین

17فروردین-هستی:بابا به نظرم دیگه خوب نمی شم



 
شعر های مهد کودک هستی-زمستان90
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٠  

 

حسنی

 چند ساله هفته هفته حسنی حموم نرفته

شونه نکرده موشو

شونه نکرده موشو

کثیف و بد رو شده

شبیه لولو شده

پرچم

سبز و سفید و قرمز سه رنگ پرچم ماست

پرچم ایران ما قشنگ ترین پرچماست

سلام می دیم به پرچم

ما بچه های ایران

 

پرنده

من مثل یک پرنده پر می کشم ،پر پر پر

می شینم رو دو تا پا(و البته پاتتو میم هم اجرا می کنه)

 

خرس کوچولو

خرس کوچولو واسه خرید از رو نرده ها راحت پرید

از تو فروشگاه بستنی خرید

موقع برگشتن هوا تاریک شد

پیش چشم اون جاده تاریک شد

خرس کوچولو گریه می کرد

هوم هوم مامانم می خوام

هوم هوم خونمون کجاست؟

هوم هوم(و البته پاتتو میم هم اجرا می کنه)

 

ذغاله آی ذغاله

ذغاله آی ذغاله دستاش مثل ذغاله

چند ساله هفته هفته اصلا" حموم نرفته

شونه نکرده موشو

نشسته دست و روشو

کثیف و بد رو شده

شبیه لولو شده

 

جوجه طلایی

ای جوجه طلایی

چه خوشگل و بلایی

یک وقت بی اجازه تنها نری یه جایی

گربه ناز و شیطون میاد تو رو می گیره

درستت قورتت  می ده

فکر نکنی کسیه،هیم هیم

 

گربه پشمالو

ای گربه پشمالو

سربه هوا و زمین

قایم می شه یه گوشه

منتظر یه موشه

 

 

مامان و بابا

خدا که ما رو دوست داره

دعامونو قبول داره

چشم میندازیم به آسمون

غصه را بر دار

مامان و بابا را نگه دار

ایشاا.. ایشا...

 

 

 



 
بهمن 90 -آش پشت پا مامان اینا
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٠  

مامان و بابا 9 اسفند قراره بروند مکه،21 بهمن چون جمعه بود و بین 2 تعطیلی،مامان نیر آش پشت پاشون بیچاره خودش زحمت کشید و پخت و ما هم که اول قرار بود بریم شیراز اما من خیلی هوایی شدم و بالاخره ماشین و گذاشتیم شیراز و با اتوبوس که شب از شیراز حرکت می کرد و صبح اراک بود رفتیم.خیلی خوش گذشت

روحیه  هممون مخصوصا" هستی با دیدن مامان نیر و دایی حامد و بابا خیلی عوض شد

موقع برگشت خونه پسر عمه مجید جان یه عروسک گاوی خیلی بزرگ دادند که هستی باها ش بازی کنه نا گفته نماند که خیلی هم شعر خوند،خلاصه وقتی خواستیم بیایم هستی جان به خانم پسر عمه مجید گفت :من خواستم برم این (عروسک) کجا بزارم؟

که البته اونم با شوخی گفت خودم جاش بلدم،نگران نباش

خوب بچم فکر کرد اینم بادکنک هر جا میره باهاش بازی  می کنه و بعدشم بهش می گن برا خودت

 



 
مهر 90
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٠  

روز جهانی کودک

عکس هستی باتفاق عروسک و عروسک  گردان

 

 

 

 

کودک باید در فضایی سرشار از خوشبختی ، محبت و تفاهم بزرگ شود

 

 

هفدهم مهرماه (8 اکتبر) در برخی نقاط دنیا از جمله ایران روز جهانی کودک است.

 

روز جهانی کودک بهانه ای برای ورود به جهان کودکان است؛ برای ورود به این جهان باید آگاهی های خود را فراموش کنیم و با ناآگاهی های کودکانمان همراه شویم. آموختن زبان کودکانه نیز قدم بعدی است.



 
شهریور 90
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳٩٠  

باتفاق رزا و مامانش رفتیم ساحل ماسه بازی

 

 



 
مرداد90-اثاث کشی مامان اینا
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠  

2مرداد-اثاث کشی

هستی بابا اینا دارن می رن اراک ( ما را تنها میزارن)

 منم میرم اراک ها

ما هم 5 عروسی شیرین دختر عموم اراکه و داریم میریم

 

افتاد=اشتاد

کجا=تجا

یخچال=یشغال

 

10 مرداد

امروز کلی موهای قوری قوری را شانه کرد بعدم به اردک و می می نی آب داد،اردکی بیچاره  و کتاب می می نی خیس آب بود ،بعد اومده می گه مامان به می می نی آب دادم کتابم خراب شد



 
تیر90
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳٩٠  

یه تخمه خورد بد مزه بود

چه تخمه بی ادبی

تعجب

دایی حامد:هستی جان مداد می شه پن سل،خودکار: پن خالی ،حالا بگو خودکار چی می شه: پن خالیقهقهه

 دلتنگی براى مامان نیر-(مامان خودم)

جمعه 3 تیر 10 کیلویی سبزی خورشی و قلیه گرفته بودیم، طبق معمول هم هستی کمک می کرد،همین طور که نشته بودیم سبزی پاک می کردیم،انگار که دلش برا مامانم تنگ شده باشه ،الان مامان اینا چکار می کنند؟متفکرسوال

 

6 تیر -ساعت 3 نصفه شب از خواب بیدار شده می گه:مامان  تو رفته بودی بیرون من رو پای مامان نیر خوابیده بودم.من تو حمام مامان نیر بودم، مامان من می خوام برم مشهد،مامان نیر کجاست؟مشهده؟ نه مامان اراکه،من میخوام برم اراک،مامان نیر داشت نماز می خواند ،منم می خوام باهاش نماز بخوانم

سه شنبه 14 تیر اولین رگ گرفتگی

 

ساعت 5:30  یکی از فامیلای دور بابا مجید که بوشهر زندگی می کنند زنگ زد که شام میان خونمون.ظهر هستی نخوابیده بود منم کلی کار رو سرم ریخته بود و اونم خسته و بهانه گیر شده بود , بهش گفتم بالشتو بیار تو آشپزخانه پیش خودم بخواب .اما چون بالش مسافرتیش آورده بود که کوتاه بود , تا سرشو از بالا انداخت رو بالش ,انداختن همانا و گرفتن رگ گردنش و همون.خیلی ناراحت بود و گریه می کرد

 

25 تیر90- ادامه دلتنگی مامان نیر

الان یک هفته هست که دیگه هستی تا تلفنی صدای مامان یا بابای من را می شنوه دیگه حرف نمی زنه (شما بگو یک کلمه), قهر کردهقهر و اونم چه قهری!دل شکسته

 

26 تیر

مامان اینا اومدند اما دارند کلا" جمع می کنند که برن اراک

27 تیر عروسی نوه عمو مجید سمیرا-شیراز

کلی رقصید و حتی وقتی داماد میومد و همه خانما می رفتند حجاب بگیرن باز هستی وسط داشت قر می داد. تو را برگشت از شیراز هستی الاغ دید گفتم مامان جان اینم آقا الاغه گفت: کره الاغ کدخداست یورتمه میره تو کوچه ها؟

بعد گفت داره میره بار بیاره عجله داره؟

 


جمعه 31 تیر 90

امروز خونه مامان اینا هستیم . هستی وسط اثاثا می چرخه

یخچال  یشغال