سفره حضرت رقیه آذر 94
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤  

 



 
نقاشی با سنگ کلاس اول
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤  



 
درست کردن رنگ از مواد طبیعی و نقاشی و کاردستی از آنها-کلاس اول
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤  

این رنگا از لبو و تره  و زعفران و زردچوبه انار و جوش شیرین

و این رنگ آمیزی با همین رنگ های طبیعی

 

 

اینم کاردستی با ماکارونی ....از رنگ های طبیعی



 
دیکته های کلاس اول از ف و گ ،خ ،ل،ژ،خوا،ص،تشدید
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤  

فَرزانه  وَفِرِشته با ماشین به مَدرسه آمَدَند.

فَرزانه دَرکیف مِداد،دَفتَروَکتاب  دارَد.

او کتابِ فارسی را اَز کیف بیرون  می آوَرَد.

اِمروز آسمان آفتابی  نیست.

دیروز دَراُستانِ یَزد بَرف بارید.

بَرف مانندِ فَرشِ سِفیدی زَمین را پوشانده بود.

دانِش آموزان با شادی آدَم بَرفی دُرُست کَردَند.

فَریبا کَفشِ زِمِستانی  می پوشَد.

سُفره یِ ما زیبا وَ تَمیز اَست.

پِدَرَم  زود اَزمُسافِرَت  بَرگَشت.

او بَرایِ مَن کیف وکَفش آوَرده  بود.

مادَرگُفت:مسواک زَدَن فَراموش  نشوَد.

آن مَرد با تُفَنگ به  شِکار رَفت.

http://shahedifar.blogfa.com/

 

متن روان خوانی واملاءدرس جنگل(گـ گ)  دبستان شاهد(شهید قائدی)         به نام ایزد دانا وَتَوانا

مادربُزُرگ    دَر گُرگان  زِندِ گی  می کُنَد.

نَرگِس   با او به  گَردِش     می رَوَد.

پِدَربُزُرگ  با شیرِگاو  ماست وَپَنیر دُرُست می کُنَد.

دَرسَبَد اَنگور وَسیب اَست.

پَرَندِگان دَرآسمانِ آبی پَرواز می کُنَند.

یَزد دَر تابِستان گَرم اَست.

دیروز مِدادِ مَن گُم شُده بود.

نان اَز گَندُم دُرُست می شَوَد.

بَرادَرَم بَرایِ مَن یِک اَنگشتَرِزیبا آوَرد.

مَن اَز  او سِپاس گُزاری کَردَم.

نَرگِس دَر گَندُم زار یِک پَرَنده یِ زیبا دید.

آن مَرد راست گو ودُرُست کار اَست.

مَن نانِ تازه با پَنیر وگِردو  دوست دارَم.

http://shahedifar.blogfa.com/

 

املا درس خ

متن روان خوانی واملاء درس درخت نشانه( خـ خ )  دبستان دخترانه شاهد (شهید قائدی)

به نام خدا

خُداوَند این دُنیایِ زیبا را آفَریده اَست.

خُدایا به ما کُمَک کُن تا خوب باشیم.

خانُم آموزِگار گُفت: آفَرین دُختَرَم دَر نِوِشتَنِ دیکته

بِسیار کوشا بودی.

مَن به کِتاب خانه یِ مَدرِسه رَفتَم.

پِدَرَم با میخ وتَخته  میزساخت. 

ما خانه ای زیبا دَر اُستانِ خُراسان داریم.

کِنارِ خانه یِ ما دِرَخـتِ سَرسَبزی اَست.

پَرَنده ای زیبا روی شاخه یِ دِرَخت بود.

پَرَنده آوازِ خوبی داشت.

مادَرَم دَرآشپَزخانه کِیکِ خامه ای پُخت.

مَن خانِواده اَم را بِسیار دوست دارَم.

http://shahedifar.blogfa.com/

 

بیشتر بخوانیم تا بهتر بنویسیم

فرزندم کلمات مربوط به نشانه خـ خ را بلند بخوان.

خـ خ

خـ : تَخت- سَخت- اِستَخر- دِرَخت- سوخت- بَخشید

خ : یَخ- سُرخ- میخ- سیخ- کاخ- شاخ- تاریخ- آخ

خَـ : خَسته- خَبَر- خَنده- سُخَن- خَمیردَندان- خَمیده

خا : خاموش- خانُم- خاک- بُخاری- خانِواده- خانه

خیـ :خیس- خیار- خیک- خیره-

خی :نَخی- یَخی- بَرخی – سُرخی – تاریخی- میخی

خو :خوبی- خوزِستان- خوک- خون-خوبان-

خُـ :خُرما- خُشک- خُراسان- خُروس- خُرداد- خُمره

خِـ :خِرس- خِیر- خِیمه – خِشت -

خه :شاخه- شاخه ای

 

http://shahedifar.blogfa.com/

 

به نا م خدای بخشنده

لِیلا  دَر  گُلدان  گُلِ  نسترن کاشته است.

لادَن اَز سَبَد گُلابی وَ لیمو شیرین بَرمی دارَد.

سُلاله دخترِ دانا وَبا اَدَبی اَست.

او به خانُم مُدیر سَلام کَرد.

مُدیرِ مَدرسه به او لَبخند زَد.

لَک لَک رویِ شاخه یِ دِرَخت لانه دارَد.

اِنقِلابِ اِسلامی ایران پیروز شُد.

دانِش آموزانِ کِلاسِ ما به اُردو رَفتَند.

کَمال دَر مُسابِقه یِ والیبال بَرَنده شُد.

مادَر بَرایِ مَن شَربَتِ گُلاب دُرُست کَرد.

شَربَت را در لیوان ریخت وَبه مَن داد.

پِدَرَم به آموزگار تِلِفُن زَد وَگُفت :فَرزَندَم بیمار اَست.

 

 

 

 

دیکته شماره ی 27    
مادر می داند که گرگ با گوزن دوست نبود!
بُناب زیبا، سرسبز و آباد است.
گوزن از  از گرگ و سگ بزرگتر است.
پدربزرگِ پرویز در گرگان زندگی می کند.
دیروز پروازِ پروانه و پرستو را تماشا کردم.
من سوارکار، داور، ورزش کار و دونده را دوست دارم.
کبوتر با کَبک  در کنارِ آب زندگی می کنند.
بابا می گوید: من شیراز، سبزوار و کاشان را دیده ام.
 
 
دیکته شماره ی 29         
درس11ـ فـ ف ـ فِرفِره ـ فراموش ـ شرف
دیروز فرشید به فرزاد آفرین گفت.
فرزانه با پروانه در مدرسه توپ بازی می کنند.
آن روز در بُناب برفِ تندی می بارید.
من با فرید آدم برفی درست کردیم.
آیا می دانید، اِمروز آسمان آفتابی نیست!
فیروز کیف، کفش و فرفره دارد.
آزاده و اَمین کفش زمستانی دارند.
آیا شما می دانیدکه، شیراز مرکزِ اُستان فارس است؟
فرزانه، فرشته و فریده با فریبا دَر فریمان زندگی می کنند.
 
 
دیکته شماره ی 30         
درس11ـ پروین ـ پرویز ـ پروانه ـ پرستو ـ پری
توپ ـ پا ـ پرنده ـ پرتاب ـ پرواز
گرگ ـ گوزن ـ سگ ـ زندگی ـ گرگان
پدر و مادرِ پرویز از بازارِ بُناب تند آمدند.
مادربزرگ در سبد قاشق، بشقاب و قوری دارد.
بلبل در کنار گل آواز سرداد و گل سلام کرد.
ما دانش آموزان ایران باید باادب و کوشا باشیم.
آدم برفی می گفت: کاش من نیز کیف و کفش داشتم.
ایران بسیار بزرگ، آباد و سرسبز است.
ماکودکانِ ایران ،کشورمان را خیلی دوست داریم.

 
دیکته شماره ی 31     
آب ـ آ ا ـ بـ ب ـ دریا ـ آبی ـ باد ـ باران ـ اُ ــُـ
درس2ـ د ـ اَبر ـ‌ اَمین ـ بادبادک ـ داد ـ مـ م
درس3ـ سـ س ـ مدرسه ـ مداد ـ دارد ـ میز ـ مدیر ـ
نیمکت ـ خدا ـ دست ـ آزاده ـ سبد ـ یاس ـ او و 
درس4ـ مادر ـ توت ـ مَن ـ آمد ـ انگور ـ نـ ن
 ـ نان ـ نانوا ـ نم نم ـ ایـ  یـ  ی  ای
درس6ـ آباد ـ ایران ـ سفید ـ سرباز ـ ایران ـ بیدار
 ـ سرمه ای ـ زرد ـ سبز ـ پاینده ـ اِ ــِ ـه ه
درس7ـ استخر ـ نرده ـ خانه ـ درخت ـ شـ ش ـ گوشِ شنوا
 ـ بینا ـ انگشت ـ یـ ی ـ   تمام شد ، پایان شد.

 
دیکته شماره ی 32
پـ پ ـ پَر ـ پرستو ـ پرواز ـ پا ـ توپ
گـ گ ـ گوزن ـ زندگی ـ بزرگ
فـ ف ـ کیف ـ آدم برفی ـ‌ برف ـ کفش ـ فرزند
فرشته ـ آفتابی ـ می رفتم ـ خـ خ ـ خرگوش ـ شاخه ـ گاز
 ـ رود خانه ـ درخت ـ قـ ق ـ قاشق ـ قایق ـ بشقاب ـ
قوری ـ بشقاب ـ قوری ـ قند
قندان ـ می شوند ـ استکان ـ اُتاق ـ می بَرَد
آ ا ـ مـ م ـ نـ ن ـ ایـ  یـ  ی  ای ـ شـ ش ـ کـ ک

 
دیکته شماره ی 33     
من می دانم گل در کنار رودخانه خیلی تماشایی است.
آزاده گفت : بلبل در کنار گلِ رُز لانه ساخت.
من لک لک، بلبل و کبوتر را در لانه دیدم.
سارا می گوید: من گلِ رُز و یاس را در کنارِ لانه ی بلبل دیدم.
بلبل زرد به گل رُز سلام کرد و گل لبخند زد.
آن شب در خانه،‌ آزاده قندان را پر از قند کرد.
امین با آزاده قاشق، بشقاب، لیوان و سفره را به اتاق می برند.
امروز مسافر به گلدان یک لیوان آب داد.
ما دانش آموزان به دوستانِ مان سلام می کنیم.
 
 
دیکته شماره ی 34              
آیا می دانید شالیزار سرسبز و بزرگ است؟
من می دانم مردان و زنان در شالیزار برنج می کارند.
دوستانِ من، شالیزار بسیارزیبا و دیدنی است.
امیر برای خُروسِ خود کمی دانه ریخت.
خروسی به زمین آرام نوک زد و دانه را خورد.
ما می دانیم که، خورشیدِ خدا زمین را گرم و روشن می کند.
آزاده دو برادر، سه جوجه و پنج گنجشک دارد.
بابا از بازارِ بُناب برنج رشت و نارنجِ شمال خرید.
آزاده و امین با قاشق از بشقاب برنج می خورند.
 
 
دیکته شماره ی 35     
هـ  ـهـ  ـه  ه  ـ ماه ـ کوه ـ ماهی ـ مهتاب ـ هوا ـ اَهر
هر هفته هفت روز است.
خلبان هواپیما را در آسمان هدایت می کند.
هاشم دانش آموز باهوش و مهربان است.
به به آن شب مهتاب همه جا را روشن کرده بود.
بهرام برادر بهمن در همدان زندگی می کند.
تهران بزرگترین شهرِ کشور ما، ایران است.
زهرا در سبد هُلو و هندوانه دارد.
من کوه نوردی را خیلی دوست دارم.
 
 
دیکته شماره ی 36    
پرچم ایران سه رنگ دارد.
به نورِ ماه مهتاب می گویند.
به به ماه و ستاره ها در آسمان چه تماشایی دارد؟
ای خدایِ دانا و مهربان، من خورشید، ماه و ستاره هایت را دوست دارم.
آین روز چوپان در چادُر چای دَم می کرد.
قوچ و گوسفندان در چَراگاه آرام آرام می چرند.
برخی از قارچ ها و ماهی ها را می خورند.
چوپانِ مهربان در زیر درخت نارنج به گوسفندان  نِی می زند.
آقا چوپان راهِ چشمه را به من نشان داد.
آزاده با کوزه از چشمه آب می آورد.
 
 
دیکته شماره ی 37     
امروز ژاله و منیژه به گل ها آب دادند.
گل ها شاداب شدند و مادر به آن ها آفرین گفت.
امین می گوید: خدا را شکر، من خواهرِ خوبی دارم.
امین و آزاده در خانه تخت خواب و رخت خواب دارند.
دانش آموزانِ خوب، قبل از خواب به پدر و مادرشان شب بخیر می گویند.
همان از خواهرش می خواست، خوب درس بخواند.
ما از خدا می خواهیم همه یِ مردم ایران، شاد و سالم باشند.
من با پدر و مادرم هر شب با هم نماز می خوانیم.
 
دیکته ی شماره  ی  38                              
ژاله ـ منیژه ـ گل پژمرده ـ خواندن ـ کتاب خوانی
خوابیدن ـ شاهنامه ـ خواب ـ خواهرم ـ خواهش
ژاله و منیژه باماشین پژو به ژاپن می روند.
من هر شب در تخت خواب خودم آرام می خوابم.
هر وقت به گل ها آب بدهیم، شاداب می شوند.
ما دانش آموزان هم دیگر را دوست دارم.
قرآن، کتاب خدایِ مهربان است.
من دوست دارم، قرآن بخوانم و یادبگیرم.
قرآن به ما یاد می دهد که راست گو و درست کار باشیم.
قرآن می فرماید: از کارهای بد و زشت دوری کنیم.
 
 
دیکته ی شماره  ی  39                            
خوا ـ می خواهم ـ می خواهی ـ می خواند ـ خواهرم
روشن ـ نورزو ـ خود ـ نماز خانه ـ بوی نان
در جنگل جیرجیرک روی شاخه ی درخت بود.
قرآن کتابِ آسمانیِ ما مسلمانان است.
خدای مهربان در قرآن می فرماید: درست کار و راست گو باشید.
ما همه ی پیامبران خدا را دوست داریم.
میهن ما، ایران بزرگ و آباد است.
ما میهن خود را از دل و جان دوست داریم.
مردم کشور ما ، در هر جای ایران باشند، ایرانی هستند.
ما دانش آموزان، کشور ایران و مردم آن را دوست داریم.
 
 
دیکته ی شماره  ی  40                            
نگاره ها: بابا ـ مادر ـ آزاده ـ‌ امین ـ آبی ـ کتاب
کفش ـ کیف ـ آب ـ مسجد ـ مدرسه ـ مدیر ـ کلاس
امام ـ پرچم ـ مداد ـ میز ـ نیمکت ـ بادکنک ـ کتاب
تاب ـ باد ـ چای ـ چتر ـ رودخانه ـ اردک ـ سرو
اتاق ـ گاو ـ گوسفند ـ پل ـ برف ـ گرگ ـ خرس
شتر ـ خرگوش ـ شیر ـ پلنگ ـ قرآن ـ پرده ـ جانماز
پنجره ـ سیب ـ سنجد ـ سمنو ـ سیر ـ سبزه ـ سکّه
سرکه ـ درس 1: آ ا ـ دریا ـ بـ ب ـ باران ـ اَ ــَـ
درس 2: ابر ـ بادبادک ـ د ـ در ـ داد ـ مـ م
درس 3: سـ س ـ دست ـ سبد ـ یاس ـ آ ا ـ بـ ب ـ اَ ــَـ ـ د ـ مـ م ـ او و
 
 
دیکته ی شماره  ی  41                            
مادر آمد، به من توت داد.
آن روز بابا  با دست تاب را آرام بست.
مادر در باران آرام آرام آمد.
امین در سبد توت، سوت و نان دارد.
ما ایران و ایرانی را دوست داریم.
آن خانه استخر و درخت دارد.
 آزاده گوش شنوا و چشمان بینا دارد.
من قایق را در روی دریا تماشا نمودم.
آن شب مادر بزرگ برای امین و آزاده داستان می گفت.
آ ا ـ شـ ش ـ نـ ن ـ بـ ب ـ ر ـ اَ ــَـ ـ ایـ  یـ ی ای ـ مـ م
 
 
دیکته ی شماره  ی  42                          

درس17: صدای موج
آیا می دانید آسمان صاف و آبی دریا بسیار زیبا و دیدنی است.
پرندگان دریا، ماهی های ریز و درشت را شکار می کنند.
آذر گفت: تابستان گذشته باپدر، مادر و برادرم به مازندران رفتیم.
او گفت: ما از دیدن جنگل ها، چشمه ها، کوه ها و شالیزار ها لذّت بردیم.
آن روز مازندران هوای خوب و دلپذیری داشت.
مادرم گفت: پسرم هر چه را دیده ای، نقّاشی کن.
تاکنون ـ تماشایی ـ پراکنده ـ می رِسد ـ جانورانی ـ ارّه ماهی
مخصوص ـ می توانستم ـ می بینم ـ صـ ص
 
 
دیکته ی شماره  ی  43                          
 
درس 11: علی و معصومه دانش آموزان باادب و پاکیزه ای هستند.
آن ها همیشه به دیگران سلام می کنند و اوّل در می زنند.
ما هر کاری را با نام خدا شروع می کنیم.
من می دانم و یادگرفتم که بعد از درس، وسایل خودم را جمع کنم.
ما مردم ایران، عید نوروز را جشن می گیریم.
هر روز پدر و مادرم نماز می خوانند وبرای همه دعا می کنند.
آیا می دانید اگر با ادب و تمیز باشید، پیش خدا و همه کس عزیز می شوید.
 
 
دیکته ی شماره  ی  44                             
درس11: علی و معصومه
آن ها به پدر و مادر، معلّم خود و دوستانشان سلام می کنند.
معلّم گفت: شما هم اگر باادب و تمیز باشید، پیش خدا و همه کس عزیز و گرامی می شود.
یک روز در کلاس ثریّا گفت: من و پدرم به آسمان نگاه می کردیبم.
آن وقت پدرم پرسید: آیا می دانی چه چیزی باعث روشن شدن زمین می شود؟
من چند ثانیه فکر کردم و گفتم: نور ماه.
پدرم با صدای بلند گفت: آفرین دختر نازم.
من آن شب مهتابی را فراموش نمی کنم. ثـ ث
 
 
دیکته ی شماره  ی  45                           
درس 19: حلزون، حلزون ها بدنی نرم دارند.
حلزون هنگام حرکت، سر و بدنش از صدف بیرون است.
حلزون راه برگشتن را از اثرش که در روی زمین افتاده است، پیدا می کند.
ما یاد گرفتیم که به حلزون « حیوان خانه به دوش» می گویند.
درس 20 : رضا
 صدای اذان را از مسجد شنیدم.
همراه پدرم به مسجد رفتم، مردم در داخل مسجد نشسته بودند.
دوستم رضا در مسجد نبود و من از پدرش پرسیدم و او گفت: رضا مریض است.
من و پدرم برای سلامتی رضا و همه ی مریض ها دعا کردیم. ضـ ض
 
 
دیکته ی شماره  ی  46                       
 
خاطرات انقلاب
روزی کلاس ها و حیاط مدرسه را برای جشن آماده کرده بودند.
مدیر، خاطرات روزهای انقلاب را تعریف می کرد.
در دوازدهم بهمن ماه، امام خمینی به وطن آمد.
انقلاب اسلامی ایران در بیست و دوم بهمن پیروز شد.
ما مردم ایران هر سال « دهه ی فجر» را جشن می گیریم.
صبح ها ـ حلزون ـ چسبیده ـ شنیدم ـ مسجد ـ مهتابی ـ فراموش ـ ثریّا جان
علی و معصومه ـ جمع ـ معلّم ـ قرآن ـ کشور ایران
 
 
دیکته ی شماره  ی  47                              
درس 21: دو مرغابی و یک لاک پشت، در کنار آبگیری زندگی می کردند.
با گرم شدن هوا ، مرغابی ها مجبور شدند از آنجا بروند.
لاک پشت غمگین شد و گفت: من هم با شما می آیم.
مرغابی ها با هم فکر کردند تا راهی پیدا کنند.
آن وقت مرغابی ها چوبی را به منقار گرفتند تا لاک پشت را با خود ببرند.
مرغابی ها به لاک پشت گفته بودند که در راه، هر کسی هر چه گفت، گوش نکند و جواب ندهد.
امّا لاک پشت دهانش را باز کرد، از بالا به زمین افتاد.
بُناب یکی از شهر های استالن آذربایجانشرقی است.
من در دبستان پسرانه ی غیردولتی نورمعلّم بناب درس می خوانم.
 
 
دیکته ی شماره  ی  48                              
                         
بابا ـ مادر ـ آزاده ـ امین ـ آب ـ مسجد ـ مدرسه ـ کلاس ـ کتاب
آبی ـ امام ـ پرچم ـ مداد ـ میز ـ نیمکت ـ بادکنک ـ تاب ـ باد
چای ـ چتر ـ رودخانه ـ اردک ـ سرو ـ اتاق ـ گاو ـ گوسفند
پل ـ برف ـ علف ـ گرگ ـ خرگوش ـ پلنگ ـ شتر ـ خرس
قرآن ـ جانماز ـ اذان ـ پرده ـ پنجره ـ شیر ـ سنجد ـ سمنو
سرکه ـ سیر ـ سیب ـ سکّه ـ انار ـ درس ـ دریا ـ آ ا ـ بـ ب
باران ـ اَ ــَـ ـ ابر ـ بادبادک ـ د ـ داد ـ مـ م ـ مدیر ـ دارد
سـ س ـ دست ـ سبد ـ یاس ـ او و ـ توت ـ هلو ـ انگور
آلو ـ دوست ـ آمد ـ تـ ت ـ دارم ـ بست ـ سوت ـ آرام آرام
نـ ن ـ نان ـ نانوا ـ نم نم ـ می بارد ـ ایـ  یـ ی ای ـ زرد آلو
ایران ـ ایرانی ـ سفید ـ سرمه ای ـ سرباز ـ تیرانداز ـ زرد ـ سبز
 
 
دیکته ی شماره  ی                         
استخر ـ نرده ـ خانه ـ درخت ـ اِ ــِـ ـ  اِ  ــِـ  ـه ه ـ شـ ش
گوش شنوا ـ گوش ـ چشم ـ انگشت ـ دریا ـ قایق ـ چای
یخ ـ می راند ـ یـ ی ـ مادربزرگ ـ اردک ـ اتاق ـ می گوید
جوجه اردک ـ اُ ــُـ ـ داستان ـ آ ا ـ بـ ب ـ اَ ــَـ ـ د ـ مـ م
سـ س ـ یـ ی ـ او و ـ ز ـ تـ ت ـ ر ـ نـ ن ـ کـ ک
هر سال چهارفصل دارد: بهار ، تابستان، پاییز و زمستان
من یاد گرفتم که هر سال دوازده ماه دارد.
اکنون نام ماه های سال را می توانم بخوانم و بنویسم.
دوازده ماه: فروردین ـ اردیبهشت ـ خرداد ـ تیر ـ مرداد
شهریور ـ مهر ـ آبان ـ آذر ـ دی ـ بهمن و اسفند است.
امروز درس آخِر را خوانیدم، ای خدای مهربان تو را
شکر می کنیم.
 
 
دیکته ی شماره  ی  51                            
 ایران ـ ایرانی ـ سرباز ـ زیبا ـ زبان ـ میز ـ آزاد ـ امین
ترازو ـ زنبور ـ بر می دارد ـ می دوزد ـ امام ـ ساده ـ دانه
مداد ـ استخر ـ نرده ـ مدرسه ـ درخت ـ سوت ـ انسان ـ تازه
دبستان ـ ایران ما ـ مداد امین ـ سبد توت ـ نامه ـ شـ ش ـ شب
شیر ـ آش ـ سوپ ـ آتش ـ شانه ـ کاسه ـ یـ ی ـ یاس ـ می آید
دریا ـ روی دریا ـ میمون ـ امید ـ درست ـ شتر ـ مشت ـ سرسره
من کشورمان ایران را بسیار دوست دارم.
خانه ی امین و آزاده یک استخر بزرگ پُر از آب با نرده دارد.
خدای مهربان به ما دودست، دو پا ، دو چشم ، دو گوش و یک سر داده است.
خدا به ما عقل داده تا اوّل فکر و بعد عمل کنیم.
در کنار رودخانه ی ارس زنبور را در کندو، لک لک را درلانه دیدم.
 
 
دیکته ی شماره  ی  52                           
پرویز با هوپیما از تبریز به تهران پرواز کرد.
پروانه با پا توپ را به سمت چپ پرتاب کرد.
من یادگرفتم که:گرگ، گوزن و پلنگ در جنگل زندگی می کنند.
یک روز در زمستان فرزانه و فرشته با هم آدم برفی درست کرده بودند.
در کنار درخت سرو خرگوش سفید خانه داشت.
امین و آزاده با پدر و مادر در کار های خانه باهم دیگر همکاری می کنند.
بعد از فصل زمستان، فصل بهار می آید.
در شمال کشورمان مردان و زنان در شالیزار های برنج ، کار می کنند.
ای خدای مهربان من تو را شکر می کنم که کمک کردی خواندن و نوشتن را
یاد گرفتم.
 
 
دیکته ی شماره  ی  53                              
خـ خ ـ خدا ـ درخت ـ رود خانه ـ خوب ـ خروس ـ خرگوش ـ خرس
زمین ـ دامن ـ قـ ق ـ قرآن ـ اتاق ـ قوری ـ قند ـ بشقاب ـ قایق ـ قاشق
مادر بزرگ ـ سواری ـ همکاری ـ لـ ل ـ گل ـ لیوان ـ بلبل ـ لا نه ـ لبخند
فیل ـ لک لک ـ سلام ـ ساخت ـ جـ ج ـ تاج ـ جوجه ـ برنج ـ مسجد ـ‌ نارنج
جوراب ـ جارو ـ پنج ـ شالیزار ـ پرواز ـ می کارد ـ کشاورز ـ کاج ـ گنجشک
خورشید ـ می خورد ـ دو ـ خودکار ـ نوک ـ نوروز ـ نورمعلّم ـ خوشمزه ـ گاو
کبوتر ـ کبوتر ـ هـ ـهـ ـه ه ـ ماه ـ مهتاب ـ هوا ـ بَه بَه ـ آهو ـ کوه ـ مهمان
مهربان ـ پروانه ـ چـ چ ـ چای ـ چوپان ـ قارچ ـ چراگاه ـ قوچ ـ چشمه
می چرند ـ پرچم ایران ـ چرخ ـ چادر ـ چالوس ـ کوچه ـ کوچه ، هواپیما‌ ـ تمام شد
 
 
دیکته ی شماره  ی  54                              
آن روز در کوه چوپان را در کنار چادر و گوسفندان را در چراگاه دیدم.
قوچ با بزها از آب چشمه خودشان را سیراب می کردند.
یکی از روزها ژاله و منیژه به گلدان ها آب دادند.
امین به من گفت: من خواهر خوب و مهربانی دارم.
قرآن کتاب آسمانی ما مسلمانان است.
قرآن به ما ستور می دهد که: به پدر و مادر خود نیکی کنید.
کشور ما ایران در قارّه ی آسیا قرار دارد.
امام سجّاد (ع) فرموده: خدایا، تو را سپاس که زیبایی های آفرینش را
برای ما آفریدی.
خـ خ ـ شـ ش ـ آ ا ـ ژ ـ تـ ت ـ ایـ  یـ ی ای ـ لـ ل ـ پـ پ ـ جـ ج ـ فـ ف
 
 
دیکتهی شماره  ی  55                              
در بازار دکّان های نجّاری، قنّادی و کفّاشی با بزّازی را دیدم.
من دریای بزرگ، آرام و پراز ماهی را دوست دارم.
آذر گفت: تابستان گذشته با پدر، مادر و بیرادرم به مازندران رفتیم.
علی و معصومه وقتی می خواهند به جایی بروند از پدر و مادر اجازه می گیرند.
بچّه های باادب و تمیز پیش خدا و همه کس عزیز هستند.
ثریّا گفت: من آن شب مهتابی را فراموش نمی کنم.
آیا می دانی که به حلزون «حیوان خانه به دوش» می گویند؟
حلزون وقتی آرام حرکت می کند، سر و بدنش از صدف بیرون است.
حوله ـ حمّام ـ تمساح ـ مثل خورشید ـ چشمه و چراگاه
 
 
دیکته ی شماره  ی  56                             
هر سال چهار فصل دارد: بهار، تابستان، پاییز و زمستان.
من یاد گرفتم  هر سال دوازده ماه دارد.
ای خدای مهربان، تو را شکر می کنیم که به ما توانایی دادی تا
خواندن و نوشتن را یاد بگیریم.
خدایا! امروز که آخرین درس کتاب را می خوانیم بسیار خوش حالیم.
امام سجّاد (ع) فرموده است: خدایا زبانم را به گفتن سخن حق، عادت بده.
ما مسلمانان پیامبر خود را از ته دل دوست داریم.
دو مرغابی و یک لاک پشت، در کنار آبگیری زندگی می کردند.
آ ا ـ لـ ل ـ جـ ج ـ نـ ن ـ ایـ  یـ ی ای ـ شـ ش ـ ذ
 
 
دیکته ی شماره  ی  57                              
مادربزرگ در باران با اسب آرام آرام آمد.
ما ایرانی ها کشورمان ایران را خیلی دوست داریم.
ما از خدا تشکّر می کنیم که به ما پدر و مادر داده است.
من در دریای خلیج فارس چاه های نفت و جزیره ی کیش را دیدم.
آیا شما تا حال زنبور را کندو و کبک را در کوه دیده اید؟
شیر، پلنگ، گرگ و گوزن در جنگل زندگی می کنند.
ساسان و سامان با فرزانه و فرشته آدم برفی درست می کنند.
من خرگوش را در خانه و بلبل را در لانه و ملخ را در روی
 شاخه ی درخت انار دیدم.
مادر آزاده قاشق و بشقاب را در سبد می گذارد.
 
 
دیکته ی شماره ی 58 آخرین دیکته کلاس اوّل
من دریای بزرگ و پرآب را دوست دارم.
کبوتر روی درخت بود و اردک در آب شنا می کرد.
آیا می دانید گرگ، شیر و گوزن در جنگل زندگی می کردند؟
در شمال کشورمان، مردان و زنان در شالیزار برنج می کارند.
قرآن کتاب آسمانی ما مسلمانان است.
ما ایرانی ها کشورمان ایران را بسیار دوست داریم.
در بالزار دکّان بزّازی، کفّاشی و قنّادی را دیدم.
دو مرغابی و یک لاک پشت در کنار آبگیری با هم زندگی می کردند.
من یاد گرفتم که: هر سال چهار فصل و دوازده ماه است.
ای خدای مهربان، تو را شکر می کنیم  که اکنون می توانیم بخوانیم و بنویسیم.

http://elahisarbook.blogfa.com/post-475.aspx

 

متن روان خوانی واملاء درس ژاله ومنیژه نشانه (ژ)     دبستان شهید قائدی(شاهد)

به نام خدای بخشنده ومهربان

ژاکَتِ  مَن  گُل های   سِفید  و  قِرمِز  دارَد.

مادرم آن را  از پاساژ خَریده  اَست.

دانِش آموزان  وَرزِشِ ژیمناستیک  را  دوست  دارَند.

مَنیژه  با ماژیک دَر  دَفتَرَش  یِک گُلِ زیبا کشید.

ژاله  به گُلِ  پَژمُرده  آب  داد و گُل ها شاداب  شُدَند.

بیژَن  ماشین ِپِژو  را  اَز گاراژ  بیرون  بُرد.

مادَرَم  بَرایِ  مَن ژِله یِ  پُرتِقالی  دُرُست  کَرد.

ماشینِ  پُلیس  آژیر داشت.

مُژگان دُختَرِ تَمیز و پاکیزه ای اَست.

او با مُژده و ژیلا دوست  اَست.

 

 

متن روان خوانی درس کتاب خوانی درس(خوا) دبستان شهید قائدی (شاهد)

به نام او که همه چیز را برای ما آفریده است

مُژگان  و مَهدی خواهَر و  بَرادَر  هَستَند.

آن ها هَمیشه زود از خواب بیدار می شَوَند.

مَهدی دو سال اَز خواهَرَش بَزُرگ تَر اَست.

این کودَکان نَماز خواندَن را دوست دارَند.

دَر مَدرِسه با دانِش آموزانِ دیگَر دَرس می خوانَند.

آموزگار گُفت: خَرگوش جانِوری گیاه خوار اَست.

دانِش آموزان دوست  دارَند خوانا وَ زیبا  بِنِویسَند.

زَهرا اَز بَرادَرَش خواهِش کَرد که بَرایَش قُرآن بِخوانَد.

اُستاد مُراد با میخ وَتَخته یِک تَخت خواب چوبی ساخت.

 

 

متن روان خوانی واملاء نشانه( صـ ص) کلاس اول دبستان شهید قائدی (شاهد)

به نام خدایی که چهار فصل را آفرید

فصلِ بهار درختان  پر  از  شکوفه  می شوند.

آسمان صاف و آبیِ دریا بسیار  زیبا و دیدنی  اَست.

صادق  و صابر  برادران  دو قلو  هستند.

آن ها  در کلاسِ اوّل  درس  می خوانند.

این  دو برادر  با  صدایِ مادر  اَز خواب  بیدار  می شوند.

دست و صورتِ خود  را با  آب  و صابون می شویند.

با مسواک ِمخصوص  دندان هایشان  را مسواک می زنند.

نامِ خواهرِ آنها  صدف  اَست.

او هنگام ِرفتن به مدرسه صَد تومان در صندوق صَدقه می اندازد.

این دخترِ دانا می داند صَدقه دادن بَلاها را از اِنسان دور می کند.

دانش آموزان  با صف  به کلاس  می روند.

 

 

 

متن روان خوانی درس تشدید( ّ )  دبستان دخترانه شاهد  (شهید قائدی)

به نام  خداوندی که بچّه های با اَدب را دوست دارد

اِمروز  بچّه هایِ کلاسِ اوّل  درس  را خوب  یاد  گرفتند.

آن ها دانش آموزانِ مرتّبی هستند.

بچّه ها  از  آموزگارشان  تشکّر  کردند.

آن ها  زنگِ  هنر  یک  نقّاشیِ  زیبا  کشیدند.

کفّاش  برای ِما  کفش هایِ زیبایی  درست  می کند.

جانورانی مانندِ نهنگ و اَرّه ماهی در دریا زندگی می کنند.

قنّاد  شیرینی  و  کیک هایِ خوش مزه  می پزد.

مادرم  از  قنّادی  کیک ِتولّد  خرید.

بنّا  خانه یِ  زیبایی  برایِ  ما  ساخت.

نجّار  با  میخ  و تخته  میز  و  نیمکت  می سازد.

من  دوست  دارم  به  مکّه  بروم.

 




 
آدم برفی با پنبه-30 دی
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤  

آدم برفی پنبه ای هستی-دی94



 
کاردستی با وسایل بازیافتی (با شونه تخم مرغ) و تحقیق بازیافت
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤  

تحقیق بازیافت کلاس اول هستی عباسی

 

 

 

 

اینم کاردستی هستی با شونه تخم مرغ-30 دی



 
نکات تربیتی-آبان 93
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳٩۳  

هستی زیادی ستیا خواهرش رو بوس می کنه به قدری که من عصبانی شدم و داد زدم،باباش هم دستش رو برد بالا و منم فقط گفتم نه و خانم از دست دوتامون عصبانی رفت تو اتاقش

یک ساعت بعد

من:هستی ببین یه کاری کردی که باعث شدی من صدام بره بالا .بابا از کوره در رفت ما چه کار کنیم؟

هستی:باید مثل الان بشینیم صحبت کنیم ببینیم مشکل کار کجاست؟

من:واقعا مشکل کجاس؟

هستی:باید صحبت کنیم.

من:!!!!!

 

 

دیشب(بیست و هفت آبان) خواب بد دیده بود و ساعت 5 صبح اومد پیشم بخوابه که بوسش کردم رفتم پیشش خوابیدم.

صبح موقع صبحانه

من:هستی جان دیشب خواب بد دیده بودی؟

هستی:هیچی نگو.دوباره یادم انداختی.تازه فکرم کنترل کرده بودم که بیادم نیاد.می خوام فراموشش کنم.

 



 
مهر93-عقد آقا محسن
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳٩۳  

 

 

 این ماه عمومصطفی و خانواده عمو مرتضی ،خاله سحر اومدن دیدن نی نی.خواهر هستی.

بیست و پنج آبان هم عقد محسن پسر عمه هستی بود که ما رفتیم شیراز