آفرینش مامان -دی 88
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸  

 

  • همیشه بغلش که می کنم دست صورتش را بشورم بعدش با حوله خودش خشکش می کنم یه روز که یادم رفته بود خشکش کنم دیدم حولش بر داشته داره خودشو خشک می کنه

 

 

  • از دست هستی مبایلم گذاشته بودم زیر تخت، خودم یادم رفته بود زنگ زدم پیداش کنم که دیدم هستی دوید به طرف صدا و گفت ا́  م یعنی الو

 

  • یک نارنگی را پوست کنده تو یه ظرف پوست وظرف دیگه نارنگی ها را جدا ریخته مثلا" داشت می خورد ،البته بیشتر می ریخت،به طور کلی از این ظرف به اون یsnoshovelf.gif : 123 par 49 pixels.کی ریختن، علاقه زیادی داره.
  • وقتی چیزی می خواد می گه:ب̦د ̊

 

 

  • وقتی چیزی میده می گه:بییر بییر،بیا

 

 

  • وقتی آب می خواد می گه:آآآآآآآآآآآآآآ

 

 

 

  • وقتی چیزی نخواد می گه:نهnonosmiley.gif : 33 par 41 pixels.

 

  • وقتی از سر کار بر می گردم اولین کاری که باید بکنم شیر دادنشه و گر نه قهر کردنقهر و ناز کردنشcarryonsmiley.gif : 41 par 30 pixels. و  برنامه ناز خریدن،بعضی وقتام که می ره تو اتاق تلویزیون می خوابه منتظر منه

 

 

  • گفتم هستی مامان چراغ روشن کن دوید رفت رو مبل و آنقدر خاموش و روشن کرد که گفتم مامان جون ممنون با کلی کلک آوردمش پایینpinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

 

  • مامان نهج البلاغه می خواند که دیدیم خانم رفته کنارش ایستاده و مثلا" داره می خونه..،ا   ای writing.gif : 44 par 49 pixels.       
  • برای اولین بار دایی به فرهنگ لغات هستی اضافه شد.
  • از سرویس لوازم آرایش اسباب بازیش بر عکس تصورم خوشش می آید و از مبایلش بیشتر از همه،آینه اش را مدام باز وبسته می کنه،البته جنسش آلو مینیومی و خطرناک نیست،شانه اش را به موهاش می کشه ،به گل سر داره که خیلی ذوقش را میکنه،تل مامان را که به سرش می زنه تکان نمی خوره نه نیفته از سرشsultan.gif : 156 par 72 pixels.

 

  • کیف سی دا ها رو زمین بود گذاشته بود زیر پاش رفته بود رو میز تا فهمیدم حواسشو پرت کردم زیر مبلا قایمش کردم اما دیدم دوباره رفته رو میز تعجب کردم می دونی عزیزم خیلی شیطونی چون جای کیف پیدا کرده بودی و آورده بونی گذاشته بوریش زیر پاتpokal.gif : 42 par 67 pixels.

 

 

  • داشتیم گوشت پاک می کردیم که دیدیم سوهان چاقو را بر

 داشتی و داری گوشت را به اصطلاح خودت سعی می کنی سیخ

 کنیeinstein1.gif : 46 par 61 pixels.

  • وقتی می خوای آدم را راضی کنی کاری را که اجازه نمی دیم

          انجام بدی تند تند بوس می فرستی

 

 

 

 

جمعه ١٨ دی ٨٨-پارک ساحلی -من و مامان وهستی

 

 

 

 

 



 
مسافرت شیراز
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸  

هستی جان صندلی عقب راحت نشسته و بازی می کنه.....

اینجا هم طبق معمول تو راه برگشت از شیراز گوسفند می گیریم با مامان اینا نصف می کنیم.....

 

 

اینجا سر سه چرخه کیارش باهم دعوا می کردند هستی سوار می کردیم کیارش قهر می کرد ،کیا رش سوار می کردیم هستی بغض و قهر می کرد...