9 تیر89
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٩  
  • بازم سلام،دیگه خیلی کم می یام وب دخترمو آپ کنم .اما می خوام چند تا از شبرین کاری هاشو بگم.

  • هستی گلم بابا رضا رو خیلی دوست داره .بابام داشت تلفنی باهاش صحبت می کردon the phone - New! که هستی احساساتی شد اومد مامانمو بوس کرد بعد دید اشتباه بوس کرده تلفنو بوسماچ کردقهقهه


  • دایی حامد براش تعریف میکنه میگه:(هستی دیروز رفته بودم فلانجا..............) اونم سرشو تکون میده و لباشم بعضی اوقات میذاره رو هممژهمنتظر

    • رقصشم عوض شده تند تند یکی در میان پاها و دستاشو تکون میده البته با ریتم آهنگ رقصشم عوض میشه

    • جمعه 4 تیر با بابا مجید رفتیم پارک بادی هستی کلی بازی کرد و البته رقصید بعدشم بابا مجید بردش تاب سواری کرد

    • دایی حامد شعر می خونه اونم چشماشو خمار می کنهچشم باهاش آواز می خونهwhistling