مهر89
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٩  

٢٨مهر٨٩

از وقتی مامان اومده هنوز مهد کودک نرفته،ماشاا.. خیلی شیطون شده،دیشب(٢٧ مهر٨٩ )من و باباش هستی را گذاشتیم خونه مامان رفتیم دنبال خونه و البته تقریبا" بدون نتیجه بر گشتیم،وقتی رفتم خونه اول که داشتم شام درست می کردم هستی اومد تو آشپزخونه تشت و کاسه ها را از تو کمد در میآوردمتفکر آخرم که یه تشت گذاشت زیر پاشو  تمام سری های گاز و در آورد که یکیش یکم هم داغ بود و سوخت و بعد با فندک سرای گاز (شعله پخش کنا)را بلند می کردو دعواش کردم رفت از تو کمد هاله و مشکین تاژو.... را در میآورد باز دعواش کردم

چندی بعد دیدم صداش در نمییاد گفتم حتما"رفته یه خرابکاری دیگه کنه دیدم نه داره تو دفتر با خودکار می کشه خیالم راحت شد

اما دوباره زیر چشی رفتم نگاش کنم که دیدم بله دیوارا را نقاشی کرده رفته سراغ روی بالشی و دست و پاها و صورتش،پاهاش جای تمیز نداشت،خودکار آبیشم پررنگ بود ،

خلاصه بردمش دستشویی و شستمش گذاشتمش بیرون خواستم مای بیبیش کنم که دسته گلی که نباید آب می داد و داد دیگه کفرم بالا اومده بود

 یه برنامه ای هم داشتیم واسه شستن دسته  گل خانم ،ما می ذاشتیمش از اتاق بیرون اون از زیر دست و پامون می آمد تو

آخر شب دیگه ساعت یک ربع به 1 بود که خودش دست منو گرفت که بریم بخوابیم

سرمو که گذاشتم رو بالش دیگه هیچی نفهمیدم.

 

سلام

بازم بدون عکس از گلم

دیشب ٢۴ مهر مامان اینا از مسافرت (بوشهر-اصفهان-اراک-گرگان-تهران-اصفهان-بوشهر) برگشتند،امروز احتمالا" هستی مهد نره،هنوز عادت نکرده ،صبح ها با گریه ازم جدا می شه به کیفشم که دست می زنیم اشکش در میاد که نکنه بخوایم ببریمش مهد

و اینم عکسای مهر٨٩ گلکم

این مال وقتیه که آقای حسینی آمده بود بوشهر با آقای زنده بودی رفتیم رستوران زیتون

 

 

 

این عکسا را دایی حامد صبح زود قبل از رفتن به مهد از هستی گرفته

 

 

اینا هم مال روز جهانی کودک -ساحل بوشهر